|
دل من دست خودم نیست ، دگر آسمان راه دگر نیست ، دگر کسی از دور چه خوش گفت به من این بهارم که دگر نیست ، دگر +اینقدر ننوسید خسته ام ، نیستن را دوست میدارم ، دوست دارم نباشم ، آه ...
تو را اینگونه جا میدهند و تو در وسعت این زمین جا نمیشوی خدا را شکر حداقل یک مادر باز فرزندش را در آغوش میگیرد جمجمه اش را پوتینش را تکه استخوان هایش را نه محکم نمیتواند در آغوشش بکشد آخر دیگر فرزندش شکستنی است ...
نمیدانم اگر شُد و نَشُد ببینمت با این همه حرف نزده چه کنم میترسم سنگین شوم و موجبات ناراحتی مردم را فراهم آورم ، وقتی روی دوششان هستم. +بیا تمام راه های رفته ی تنها را طی کنیم.
با هزار اُمید ، رُشد میکنی سبز میشوی غُنچه میدهی سُرخ میشوی شِکُفته میشوی ناز میکنی و دوباره باز ... کسی نگفت ، چرا آمدی ، شاید که کُنتراست پیاده روهای خلوت بی حضور را پُر کنی. +خودت میدانی چقدر شبیه هستیم برچسبها: گل پیاده رو, گُل تنها, روز بارانی, بی حضور
ای کاش دلم گیر کسی بود که هست ، میدانی؟ در قاب دلش عکس کسی بود که هست ، میدانی؟ این دلم ، دیگر به اسم دل نیست خرده مگیر از من در جستجوی کسی نیست که هست ، میدانی؟ +حضورت دلگرمی است ای بزرگ من همیشه نزدیک ها فاصله شان زیاد است حالا بیا کمی با هم با هیچ کلماتی حرف بزنیم ، بنشینیم روبروی هم و کمی به هم نگاه بکنیم گاهی هم کمی برای هم ناز بکنیم ، گاهی برای هم از دریا حرف بزنیم ، گاهی برای هم از غم ها حرف بزنیم ، اصلا بیا کمی برای هم ناز بکنیم ، خدا را چه دیده ای ، شاید شد و ما به هم نیاز بکنیم ، اصلا بگذار هرچه میخواهند بگویند ، با آن ها ما را چکار است ، برویم
دستم را بریده بودم ، ولی دلم جای دیگری بود..
به پاس تقدیر هایی که آمدنم را هرباره به یادم آوردی + آمدنش را بیاد دارم
وقتی دستی را فشردم ، فهمیدم دستانم مدتیست از سرما شکسته است ... +ببین دوباره برف میبارد
متولد نیمه ی دوم دهه ی شصت باشی و حرف داشته باشی و دلت تنگ باشد و کست در میان جمع نباشد و کوه و پله و سنگ،چاره ای جز رفتن نباشد و راه هم پر خطر، تا آسمان برسی و یک دل سیر در آغوشش بکشی ، تنگ تنگ!
نمیدانم دلم چرا شور میزند ، قرار با تو را به ساعت 40 دقیقه بامداد بعد از 30 ام شهریور گذاشته ام ، دلم برایت تنگ شده است. +پی نوشت : تو را گُم میکنم هردم ، و پیدا میکنم با غم ++پی نوشت: هرکه زودتر رسید فقط 30 دقیقه صبر کند
-میگفت باید بطلبه تا بری امام رضا ، قبول داشتم این حرف رو ، نمیدونم چرا زود رفتم راه آهن ، یکــــی ساعت حرکت قطار رو اشتباهی اعلام کرده بود ، چند نفر جا موندند ، به همین راحتی (نمیخوام تقصیر رو گردن کسی بندازم) 2 _توسل بخوانی کنار حرمش ، زل بزنی به گنبدش ، به فراز امام هشتم که میرسی روبروی گنبدش بایستی دستت را بالا ببری و زمزمه کنی ... اشفعی لنا عندالله 3 _مبهوت میشوی و خیره ، کسی به تو کار ندارد ، گنگ تر از همیشه فقط خیره میشوی و میروی ... 4 _چشمانت فراخ تر شده اند ، هرچه سعی میکنی زاویه ها را بشماری ، سرت گیج میرود ، چشمانت به هیجان آمده اند ، از روی شوق است یا از روی گناهان نمیدانم (خوب میدانم) میبارند ، و تو با گوشــــه ی دستت طوری پاکشان میکنی که کسی نفهمد و میروی 5 _آرامشی عجیب سراسر بدنت را فرا میگیرد ، جرعه ای آب مینوشی ، یاد کربلا میکنی ... ... ... ... ... ... طوفانی برپا میشود در دلت ، آشوب میشود ، ناگاه میبینی کسانی به نظاره ات نشسته اند ، انگار چیزی شده است ، سریع دور میشوی و وقتی کسـی با لبخندی از کنارت رد میشود و التـماس دعــــــــا میگوید تازه مـیفهمی ، یادت رفته است پاکشان کنی 6 _توسل آثاری عجیب دارد ،هر کسی برای خواسته ای توسل میکند ، و تو سعی میکنی ادای کســـانی را دربیاوری که توسل میکنند برای توکل کردن،خودت هم میدانی عرضه اش را نداری ولی اینجا فرق میکند ... یا سریع الرضا 7 _یاد شعری می اُفتی که میگفت : "پنجره فولاد رضا ، برات کربلا میده ... " و تو لال میشوی لال! 8 _به زیر زمین میروی و در گوشه ای درست زیر حرمش کِز میکنی ، چفیه ی مشکی ات را روی ســـــــرت می اندازی و بی اختیار مســـت میشوی ، اضـــطـــراب پاک کردن هیچ چیزی را نداری ، چـــــند وقتی که گذشت ، آرام کـه شدی برای دوستانت دعا میکنی ،و ... 9 دلت تنگ تر شده است ، نفست به شماره افتاده و نیازمند آغوشی ، سرت را که بلند میکنی ، میبینی چند نفر بیشتر کنار ضریح نیستند ، و تو از خدا خواسته میروی خودت را به ضریح میچسبانی ، سینه ات سنگین شده ،نمیدانی چه کاری میکنی ، قبه ضریح را در دهانت میگذاری ، آرام میشوی ، دست هایت دیگر نمیـــــلرزد ، نفس میکشی از هوای ضریح آرام میشوی 10 _به یاد یک دوست ولی در جست و جوی یک موجوده مادی در روبروی قسمت گم شده ها می ایستی و با خود زیره لب زمزمه میکنی ، گم شده ام آقا پیدایم کن ... 11 _وداع همیشه سـخـت است ، اصلا درد دارد ، گریه دارد ، آه کشیدن دارد ، غصــه دارد ، غـــــــــــم دارد ، تنهایی دارد ... 12 _و تو دلتنگ تـــــــــر میشوی در حالی که قدم هایت به قصد وداع برداشته میشوند ولی هر چند قدم که برمیداری ، می ایستی برمیگردی ، گنبد را چند ثانیه نگاه میکنی و باز تکرار و ... والسلام
من حرف برای گفتـــــن زیاد دارم، خط اشک چشمانـــم را دنبال کن نگفتنی ها را با آن خط نوشته ام خودت بخوان.
دلم را کسـی گرفـــتـــــــــه است ، من نمیتوانم به کسی نزدیک شوم آدم ها از دور دوست داشتنـی ترند.
من که رسیدم خونه خواب خواب بود ، اومدم بیدارش کنم که حاج گفت نه! تازه خوابیده ، مامانش رفته برای عروسی عموی همین کوچولو کمک کنه ، امشب نمیاد ، بیدارش نکن که گریه میکنه! کنارش نشستم چند دقیقه سیر نگاش کردم ، کنارش دراز کشیدم طوری که نفس بخوره تو صورتم ، خوابم برد چند ساعتی گذشت ، دیدم سرش رو گذاشته روی سینه ام یک وری و داره آروم آروم گریه میکنه ، آروم بلند شدم طوری که بیفته تو بغلم ، چسبوندمش به سینه ام و بعد بوسش کردم و گفتم ، چیه دایی ، چی شده؟ با همون لحن شیرینه بچه گونش گفت : "مامانی کجاست؟" گفتم رفته برای عروسی عمو کمک کنه ، صبح میاد گفت : "نه" و میخواست از نو گریه کنه که آروم در گوشش گفتم : بریم بیرون؟ حواسش رو جمع کرد و طوری نگاه میکرد که انگار منتظره از نو بهش بگم ؛ گفتم میای بریم بیرون ؟ یه لبخندی زد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد. لای پتو کوچولوش پیچوندمش و با هم رفتیم بیرون ، آخه شبا اینجا سرد میشه ؛ همین که در رو داشتم آهسته پشت سرم میبستم یکدفعه گفت: پیشی پیشی ، دو تا گربه دیده بود ، رفتیم نزدیکشون چند دقیقه وایستادیم تا اینکه خودشون رفتند ، من و امیرحسینم به قدم زدنمون ادامه دادیم ، نزدیک خونه رسیده بودیم که با زحمت دستشو از پتو کشید بیرون و به بالا اشاره کرد و گفت: "ستاره ، ستاره بیا ، ستاره بیا" در حالی که مشتشو باز و بسته میکرد ، سرش رو به سینه ام چسبوندم و گذاشتم رو دستام بخوابه ، هی دستش رو سمت آسمون میبرد و میگفت : "ستاره بیا ، ستاره بیا " تا اینکه یواش یواش چشماش رو بست ... چه فرقی میکند کی باران ببارد ؛ وقتی دانه ها در خاک نیستند. توضیح نوشت : خدایا کورم ، بینایم کن. شايد بيقرار شديم ...
عکس از حسین اقبالی
همه چی از یاده آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه و خدایی که در این نزدیکیست
خدایا شکرت
بسم الله الرحمن ارحیم
|
| ||||||